حكيم ابوالقاسم فردوسى
434
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
از روى ديگر چون خورشيد سر زد اسفنديار و سپاهيانش از كوه به دشت سرازير شدند ، و برابر لشكريان ارجاسب صف آراستند . اسفنديار چون شير ژيان غريد ، و بر صف دشمنان حمله برد ، و به يك نهيب سيصد تن را از تركان را كشت . آن گاه سمند به ديگر جانب صف دشمنان تاخت و صد و شصت تن را از پاى درآورد . كهرم چون چنان ديد گريخت . اسفنديار به نهيبى ديگر صد و شصت و پنج تن از نامداران ترك را بر زمين افگند ، و گفت : اين به كين سى و هشت برادرم كه به دست تورانيان كشته شدند . ارجاسب چون چنان ديد بانگ بر گُرگسار زد كه همه كشته شد هيچ جنگى نماند * به پيش صف اندر درنگى نماند ندانم تو خامش چرا ماندهاى * چنين داستانها چرا خواندهاى گُرگسار به گفتار ارجاسب تيز شد . كمان به دست گرفت . به ميدان تاخت و چون نزديك اسفنديار رسيد تيرى سوى او رها كرد . اسفنديار براى اين كه دشمن گمان بَرَد كه آن تير كارگر افتاده ، خويش را از زين آويخت . بدين حركت گُرگسار پيش آمد تا سَرِ اسفنديار را از تن جدا كند . پهلوان با كمند سَرِ او را به بند درآورد ، بر خاكش افگند ، دو دستش را از پشت بست و به لشگرگاه نزد شاه فرستاد . چون ارجاسب از اسير شدن گرگسار آگاه گشت سپاهيان را به حال خويش رها كرد ، خود و خاصانش بر اسب نشستند ، و تازان گريختند . اسفنديار و سپاهيانش بر لشكريان دشمن تاختند ، و بسيارى از آنان را كشتند . آنان كه گريختن نتوانستند ترگ و جوشن فرو ريختند ، بزارى نزد اسفنديار آمدند و زينهار خواستند . پهلوان آنان را زينهار داد . آن گاه خود و لشكريانش نزد شاه آمدند . سپس اسفنديار سر و تن بشست ، جامهء ترسگاران پوشيد و يك هفته به نيايش يزدان پاك پرداخت . به هشتم روز